![]()
حسین زارعی
خواندن ۴ دقیقه

کوزه شکسته
آفتاب بیرحم میتابید. خوشههای طلایی گندم، نور خورشید تابستان روستای کوزره را مثل آینه بازمیگرداندند و هوا را مذاب میکرد. عرق از پیشانی و پشت گردن همه جاری بود، نمکش روی لبها مینشست.
پدر به سمت کوزهای که در سایهٔ دستهگندمها گذاشته بودیم رفت. تکانش داد و صدای تهیاش فریاد تشنگی سر داد. با آستین پیراهنش عرق روی پیشانیش را پاک کرد، سرش را برگرداند و گفت: «پسرم، بدو کوزه را از موتور آب پر کن و زود برگرد!»
آن وقتها بچهها از همان سنین پایین کنار پدرهایشان کار میکردند؛ یا کمک میدادند گندمها را با داس درو کنند، یا مواظب گوسفندها بودند که در زمینهای درو شده بچرند. یکی از کارهایشان هم آوردن آب بود تا تشنگی دروگران گندم و جو برطرف شود. آب خنک کوزه در روزهای داغ درو، از هر چیز واجبتر بود. برای اینکه گرد و خاک یا حشرهای داخلش نیفتد، مادرم پارچهای توپیشکل میدوخت و با بندی به دستهٔ کوزه میبست. هر وقت از آب کوزه مینوشیدیم، دوباره با همان پارچه روی دهانهاش را میپوشاندیم. به آن پارچهٔ درپوش «تَبَرجَک» میگفتند.
کوزهٔ سفالی را برداشتم. رطوبت خنکش به کف دستهایم چسبید، مثل نوازش نسیم صبحگاهی. از روی مرزهای گندمزار حرکت کردم. پاهایم روی خاک گرم گندمزار میسوخت، اما خود کوزه خنکای خوشایندی به تنم میبخشید.
از کنار ردیف چنارهای سر به فلککشیده گذشتم که کنار جوی آب صف کشیده بودند. باد در لابهلای برگهای پهنشان میپیچید و صدای خشخش آرامی میساخت. برگها با هر وزش باد پشت و رو میشدند - لحظهای سبز تیره، لحظهای دیگر سبز نقرهای.
کنار حوضچهٔ کوچک آب نشستم. لولهٔ آهنی که از دل چاه بیرون زده بود، آب زلالی را با فشار به داخل حوض میریخت. آب روی خودش میچرخید، حبابهای کوچک درست میکرد و از جوی باریکی به طرف «گول» میلغزید تا ذخیره شود.
موتور آب در عمق چاه با صدای «تپتپ» کار میکرد. دود سیاهش حلقهحلقه به آسمان میرفت. چند پرنده کنار چاه مشغول بودند: یکی پوشال خشک برای لانهسازی به منقار داشت، دیگری حشرهای برای جوجههای گرسنهاش. سارهای خاکستری روی شاخههای نزدیک نشسته بودند و با صبری حیوانی منتظر بودند تا من بروم تا بتوانند به جوجههایشان در لانهٔ داخل چاه رسیدگی کنند.
ناگهان کبوتر چاهی با بالهای خاکستریاش از دهانهٔ تاریک چاه بیرون پرید. صدای بال زدنش در هوای داغ ظهر پیچید و گرد و خاک سبکی از دیوارهٔ چاه بلند شد. به سرعت از نظرها پنهان شد.
آن روزها، موتورهای آب را در دل زمین کار میگذاشتند. از دهانهٔ چاه، تونلی شیبدار میکندند تا به میانهٔ چاه برسند، آنجا موتور را نصب میکردند تا آب را به بالا بفرستد. همهٔ این چاهها را به وسیلهٔ بیل و کلنگ با دست میکندند، و هر سال برف و باران دیوارهها را میریخت. دهانهٔ چاهها کمکم مثل دهان باز هیولا گشاد میشد. از دور که نگاه میکردی، دل آدم میلرزید. گاهی ناگهان راهرو فرو میریخت و اگر کسی آن پایین بود، زندهبهگور میشد.
پرندهها - گنجشکها، سارهای سیاه و کبوترهای چاهی - در دیوارههای چاه لانه میساختند. گاهی عجلهکنان تخمهایشان را کنار چاه رها میکردند. ما بچهها دلمان میخواست برویم سراغ آن تخمها، اما ترس از سقوط در چاه، وسوسهمان را خفه میکرد. تخم گنجشکها کرمرنگ با خالهای قهوهای بود و تخم سارها سفید مایل به آبی. سارها روی درختان آواز میخواندند و حتی تقلید صدای سوت بچهها را بلد بودند.
گول - حوضچهٔ ذخیرهٔ آب - شبها پر میشد و روزها راه آبش را باز میکردند تا زمینهای خشک سیراب شوند. داخل گول همیشه آب بود و نیهای بلند از رطوبت میروییدند. مردم روستا از این نیها برای پوشاندن تیرهای چوبی سقف خانهها استفاده میکردند، تا بعد بتوانند رویش را گلاندود کنند.
آن روز، کوزه را زیر لولهٔ آب گرفتم تا پر شود. اما فشار آب ناگهان تعادلم را به هم زد. کوزه از دستم لغزید و لب حوض به زمین خورد - تق - و شکست. غم مثل سایهٔ سنگینی روی دلم افتاد. هیچ راهی برای درست کردنش نبود. به مزرعه نگاه کردم، آرزو کردم جادویی خودش درست شود. اما کوزه شکسته بود و تمام. نمیدانستم چه جوابی به پدر بدهم. انگار رویا یا فرصت بزرگی از دست رفته بود. کوزهٔ شکسته را آهسته در سایه گذاشتم و مثل باد به سمت روستا دویدم.
وقتی پدر به خانه آمد، از شکستن کوزه ناراحت نشد. ناراحت بود که بیخبر فرار کرده بودم. دستش را روی شانهام گذاشت و گفت:
«پسرم، باید مواظب وسایلت باشی تا آنها هم مواظب تو باشند. اما هر چه شکستنی است، روزی میشکند. و هر چه مردنی است، روزی میمیرد. برای همهٔ اتفاقاتی که میافتد، باید آماده باشی.»
حرفهایش مثل باران روی آتش ترس و گناهم ریخت. آن شب فهمیدم چاههای زندگی همیشه ریزش دارند، کوزهها همیشه میشکنند. شکست و اندوه یا پختگی و تجربه یا حتی گذر زمان باعث رشد ما میشوند. کوزهٔ شکسته یادآور آسیبپذیری انسان و فناپذیری اوست، اما آدمها باید بمانند و بسازند.
در این وبلاگ، از نقاشی و داستان مینویسم، و از گویشها، ضربالمثلها و خاطراتی که در کوزره و دیگر روستاهای شِراء در دل مردم جاریاند.